|
کاش مردم دانه های دلشان پیدا بود!
|
|
|
عادت بد ترین و کثیف ترین کلمه ی موجود روی زمین است،از نظرم!
عادت کردن خیلی بده،باورتون نمیشه چقدر بده،وقتی به یه چیزای قشنگ عادت میکنی،انتظاراتت کم کم خیلی یاز زندگی میره بالا،یه چیزایی رو میخوای که اون ته مهای مغزت انگار یه صدایی داره میگه :هیییی..چقدر کثیف شدی..چقدر نامرد شدی و چقدر نا رفیق..که این چیزا رو میخوای! وقتی آدم به بهترین تجربه های زندگیش،قشنگترین و لذت بخش ترینشون عادت میکنه..که دیگه اون لذت و اون کیف و حال قبل رو ندارن..انگار دارن با پتک میزنن توی سرت،که هرچقدرم به مخ بی صاحاب شده بگی لذت ببر!جون پدرو مادرت لذت ببر ..گوش نمیده..عادت کرده!
+
تاريخ یکشنبه هفتم فروردین 1390ساعت 21:42 نويسنده سرنوشت
|
من بچه تر که بودم،حدودا 8 یا 9 سال پیش،یه خرگوش داشتم.یعنی فقط برا من نبود،مال داداشم هم بود اما تنها کاری که اون براش میکرد این بود که چند وقت یه بار میرفت سر کوچه براش جعفری با هویج میخرید.
سفید بود چشاش هم قرمز.من زیاد یادم نمیاد حرکاتش رو اما یادمه هر روز صبح قفسشو میبردم حیاط و توی باغچه ی جلویی حیاط ولش میکردم.اونم واسه خودش این ور و انور میرفت و علف میخورد.من نگاش میکردم.اسم..نداشت.یعنی من با اضافه کردن ی نکره اونو خرگوشی صدا میکردم و این دیگه رسم شده بود که تو خونمون همه خرگوشی صداش کنن. بزرگ شد..دیگه تو قفس جا نمیگرفت.مامانم یه روز با بابام برش داشتن که ببرن پارک چیتگر ولش کنن،من اصلا عین خیالم نبود.اما داداشم کلی گریه کرد.من سوار ماشین شدم و خرگوشی هم گذاشتم رو پام توی قفس. اونجایی که میخواستیم ولش کنیم،خرگوشی شروع کردم لرزیدن،از توی قفس بیرون نمیومد.من نازش کردم تا آروم شد و آروم اومد بیرون.احساس کردم وقت خدافظی که بوسش کردم چشاش قرمزش خیس بود.دوباره سوار ماشین شدیم که سر اولین چهار راه بعد از پارک زدم زیر گریه.یادمه انقدر تا شب گریه کردم که احساس کردم چشام برا خودم نیستن.بعدش تا جند روز با مامانم به اتهام فروختن خرگوشی حرف نزدم و.. هنوزم وقتی کسی چیزی ازش میگه اشک تو چشام جم میشه.. پ.ن:احساس میکنم دلم براش خیلی تنگ شده.
+
تاريخ جمعه پانزدهم بهمن 1389ساعت 0:26 نويسنده سرنوشت
|
یادم میاید..و دوست داشتم..دعوا سر پوست آدامس لاویز (love is..)هایی که کلکسیونش را داشتم.. طعم خوش بستنی متری های کنار میدان کاج را..راه سر سبز مهد کودکی را که "خونه چَپَکی" داشت..سه چرخه سواری توی پارک فدک را.. پل عابری را که رویش پرواز میکردم... لیلی لیلی حوضک رو..
من دوست دارم طعم لواشک های دست فروش جلو مدرسه مان را که مزه ی امتحانات نهایی سوم راهنمایی را میدهند..و ایستک خنکی که استرش میکُشت و بسکین رابینز و رابین و ..ایستگاه اتوبوس و بوی ادکلن دیزل و..کوچه درختی پشت دانشگاه اما صادق و شهرکتاب شهرک غرب ..با موسیقی لایت فرانسوی و پوستر موتسارت ..اشعار فریدون مشیری و ..قفسه ی آبی نشر چشمه و .."بی چیز ها" و ..بوی تند قهوه و عکس جرج کلونی بیشرف و عتیقه ی خوشتیپ و ..کافه کنج .. من دوست دارم ..درختان سبز و زرد راه مدرسه را که به اندازه ی تک تک برگ هایشان خاطره ساخته اند..و نورا های طلایی نکبت رو..بوی نم باران های سیل آور تهران و سردی هوای آن چند روز سرد آبان ماه.. و آن لباس های سفید و.. شلوار های سرمه ای.. پنهانی دوست داشتن و پنهانی.....پنهانی بودن را... روز نمره انضباط دادن رو..دعوای ناظم سر دانه های ابرو..شلواری که زمین میکشد و آستینی که مگر میخواهی رخت بشویی..؟ مقنعه ای که بیش از دو انگشت ازش رد میشود(!!) من دوست دارمشان و عوضشان نمیکنم با کل دنیا و حتی اگر شانزه لیزه هم رویش باشد عوضشان نمیکنم..نه نمیکنم ..نمیخوام! پ.ن از یه بنده خدا:...میفهمید چه میگویم...یعنی شما اگر ملاک خود را عمله شدن بذارید عمله که..میشوید اما..هیچ وقت برای مهندس شدن ملاک خود را عمله شدن نذارید..عملگی کنید اما کاری نکنید که عمله شدن هدف شود تورو جان عزیزتان ..کسی که هدف دارد عمله شود هیچ وقت مهندس ساختمان صنعتی شریف نمیشود..اما کسی که میخواهد مهندس ساختمان صنعتی شریف شود..شاید عمله شود..ضرر ندارد..بیایید که همه تلاشتان را در حد مهندس شدن بکنید اما اگر سهمتان چیدن آجر های زرد شد به جای حساب و کتاب جا و مکانش.. بحث دیگریست.. پ.ن2:فونت جدید به افتخار همزاد..
+
تاريخ جمعه دهم دی 1389ساعت 23:17 نويسنده سرنوشت
|
وقتی یکیو میخوایش...زیاد میخوایش...طولانی مدت میخوایش..از ته ته قلبت میخوایش..همه چیشو میخوای....وقتی میخوای که مال تو باشه..اما نمیشه..دلت میسوزه..گریه میکنی..وقتی آرزو داری باهات حرف بزنه...آرزو داری همه چیو بهش بگی..وقتی حسودیت میشه به اطرافیانش..وقتی واقعا میخوایششش...میفهمی؟!
واقعا واقعا میخوایش..حس قشنگیه ..نه که باحال باشه آ..بیشتر قشنگه..یعنی اینکه همه راهو واسه 2 ثانیه زل زدن نیمه و نصفه تو چشاش بری..شب با رویای اون نگاهه بخوابی...وقتی زل بزنی به دستاش..بعد همون لحظه انگار یه چیزی ته قلبت بترکه که من میخوام این دستارو بگیرم!!!! وقتی مال تو شد ....وقتی مال خود خود خودت شد..وقتی دستاش تو دستات بود... از دست اون دل سوختنا و خیالات و رویا ها..راحت شی....اما اون لحظه های کوچیک زل زدن تو چشاش اونم دزدکی که بر نمیگرده..میخوام بگم که تا قبل از اینکه یکیو داشته باشی شاید خیلی..احساساتِ ...چی بگم؟! احساساتی واسه خودت داشته باشی و دنیایی با چشاش و دستاش.. که وقتی دستتو میگیره دیگه نداریشون!! . پ.ن1:ما ز بالاییم و بالا میرویم..!!
+
تاريخ شنبه بیست و دوم آبان 1389ساعت 21:38 نويسنده سرنوشت
|
بچه تر بودم که هیچ،اونموقع کسی نبود که ذهنی "حال" کنیم.
اما وقتی دورم زیاد شدن جنس مخالفم،هر کس که بود فرقی ندارد؛عشق و نا عشق دوست و نا دوست،حال میداد نافرم،نه که بگم الان حال نمی دهدا،اما از شما چه پنهان دنبال بهونه هستم که هی صدا بزنم این نام های پسرانه را،فرقی نمیکنه طرف کیه،اون احساس مطبوع گناه همراه با حال،زبون آدم سخت تر میچرخد در دهانش انگار،اما کلا تنین صدایت،وفتی نامش مذکر باشد خیلی قشنگ تر است از نظر من. مخصوصا اگه یکم ش داشته باشد که ش نوش آفرینی بگی،مثلا شروین،یا تهش ی باشد مثل علی که تهش رایکم بکشی،یا س داشته باشد مثل سینا،که یکم بین دندون و زبونت نگهش داری و ول کنی سریع.استکاتو کنی به قول اهل موسیقی.خلاصه زنونه اش کنی برای خودت،توی قلبت،حال کنی با اسماشون،مخصوصا اگر کمی ذوق و سلیقه تو کار پدر و مادرش باشد.
+
تاريخ شنبه بیست و سوم مرداد 1389ساعت 4:20 نويسنده سرنوشت
|
خسته شدم از زندگیم
(نقطه سر خط) . ؟
+
تاريخ چهارشنبه سیزدهم مرداد 1389ساعت 3:9 نويسنده سرنوشت
|
....لبخندت..آن لبخندت که باور دارم در آن لحظه..فقط و فقط و فقط برای "من" آمد و برای "من" شد و برای "من"بودی..فقط برای من..خودِ خودِ خودِ خودم..!
و آن لبخندت..و جا ماندم در "آن" لبخندت..جا ماندم و جا گذاشتم همه چیز را..همه وجودم را..قلبم را..زنانگی هایم را..همه و همه ..اما "فقط"جا ماندند میدانی؟جا ماندند..همین...چرا پسشان نمیاوری؟
+
تاريخ شنبه دوم مرداد 1389ساعت 16:53 نويسنده سرنوشت
|
پرسه پون مجبور بود نصف سال را در تاریکی مطلق در عمق زمین بگذراند،زمستان وقتی می آمد که او داخل زمین به دام میافتاد.روز ها کوتاه میشد،
بهار وقتی میرسید که او ازاد میشد و دوباره به ارامی به بالای زمین میآمد.جهان روشن تر و شاد تر میشد تا به باز امدنش خوش امد بگوید.هوا گرم و روشن میشد.جانوران جرات بیدار شدن و بچه دار شدن و گیاهان جرات شکوفایی،غنچه دادن و جوانه زدن،پیدا میکردند. پ.ن:جرات...!
+
تاريخ سه شنبه بیست و نهم تیر 1389ساعت 3:55 نويسنده سرنوشت
|
اره پسره انقدر پسر خوبیه.همه دوسش دارن،اونروز داشتم میومدم سر و کوچه دیدم وایساده داره بایه دختره حرف میزنه..اره خوب جوونه دیگه حق داره..16 سالشه اوج نوجونیشه دیگه..خواستم اذیت نشه سرمو انداختم پایین از تو پیاده رو رد بشم یهو دیدم غیبش زد...بیچاره منو دید ترسید رفت قایم بشه،بعد هم که بهش گفتم گفتش که منو دیده خیلی ترسیده رفته اونور خیابون پشت ماشین قایم شده..هه هه هه ..خوب ما هم بچه داریم ما هم جوونی کردیم دیگه میفمیم دیگه..
رو اب بخندی:| داشتیم میرفتیم یهو دیدیم این 4 تا دارن رد میشن 4 تا پسر "لات"(همچین با غیض بخونید!) هم افتادن دنبالشون.خوب دختر باید یکم حیا داشته باشه دیگه...حالا اگر یکم جمع و جور تر راه برن اینجوری نمیشه به خدا!حالا خودشون به کنار اما اگه یکی ببینه فکر بد میکنه دیگه..! پ.ن:بالا بریم پایین بیایم اینا "بازم" فرق میذارن! پ.ن3:مگه نمیدونید؟پسرا میشن نوجوون میشن اوج احساسات اما دخترا..میشن بی حیا! پ.ن2:دلم نیومد اپش نکنم:(.دلم پرشده بود باید خالی میشد:(
+
تاريخ یکشنبه بیستم تیر 1389ساعت 18:47 نويسنده سرنوشت
|
انقدر از هم دور بودیم که فاصلمان خیلی راحتی ها رفع نمیشد..اما کوتاه ترین فاصله برای دوست داشتن یک لبخند است نیست؟همه چیزاز یک لبخند شروع شد که فاصله زیادمان به یکباره چند سانتی متر شد شاید..انقدر کم که صدای نفس کشیدنت،روحم را نوازش میکرد و نفس های گرمت،گردنم را قلقلک و ...انقدر کم!
بعد انگار تنها شدیم من و تو با غرورم و غرورت،ساده بگم من و تو و غرور هایمان،من عاشق تو،تو هم "شاید" عاشق من،اما غرور من از تو بدش میاد و غرور تو از من انقدر که میخواهند ما را بکشند انگار..گاهی مال تو وحشی میشود گاهی مال من وو اما..انگار ما تو یکمی هار تر است نه؟انگار بله. در هر صورت یا من باید این دیوانه را یه جایی سر به نیستش کنم یا تو باید اون دیوانه ی هاررا یه جوری عاقلش کنی؟ البته گرچه 1 هیچ به نفع توس اما من هم همچین بی نقش نبودم. یه کاری بکن!!!! p.s:don' know watcha doin' to me with ya love!p
+
تاريخ دوشنبه بیست و چهارم خرداد 1389ساعت 18:44 نويسنده سرنوشت
|
همه این حس ها جالبند.حس های باحال اند به قول خودمان امروزی ها..
یه چیزی اند بین ان کوچولوی کوچولو که به دوچرخه همسایه بالایی حسودیش میشد یا اون دختر تازه وارد(اخر دختر ها را از+14 ادم حساب میکنند)که به دوست دختر کسی که دوستش داشت. دلم هیچ وقت نمیخواهد مال کسی دیگر باشی..هیچ وقت.حتی تصور اینکه یک نفر دیگر..لمست کند،حالم را بهم میزند..عرق میکنم نمیدانم چرا؛همان حسی به سراغم میاید که سر امتحان زبان وقتی یه کلمه را یادم نمیاید به سراغم میاید..کلا ..این ها حس های احمقانه ای هستند.من هنوز بچه ام و شاید کم ام برای داشتنت و بودن در کنارت..شاید باید 4 5 سال بایستی و بایستم. اما انقدر این حس زنانه ی حسد بهم فشار میاورد که نمبخواهم تو اون چند سال کسی بهت عشق بورزد.نمیخواهم کسی عاشقت شود میدانی؟دلم میخواد زشت و نفرت انگیز باشی که کسی عاشقت نشود..فقط به چشم من خوب باشی..!میفهمی؟فکر نکنم.نفهمی از بس.خ.ر.ی. دلم میسوزد اگر ببینیم با کس دیگری هستی...میسوزد نافرم..شاید خاطراتم+ان که زیاد هم نیست از نظرم.در حد بنویسم 3 صفحه با جزییات و حتی فرم ابروهایت..از جلویم رد شوند دانه دانه.کاش رد شوند."خر کیف" می شوم از تکرار شدنت.تکرار شو.با تو ام.(زمزمه میکنم)میتوانی تکرار شوی!؟ پ.ن:قبلی کاش "ادم" بود.ادم یعنی نه سوپر استار.الانی کاش ادم بودم.ادم یعنی نه بچه
+
تاريخ یکشنبه نهم خرداد 1389ساعت 21:17 نويسنده سرنوشت
|
اندر احوالات امتحانات بودیم که دیدیم بله خبر هایی هست....و بله نظر ما را میخواهند و بله ما مهمیم اینبار ش.ا.ی.د..شاید از نظر خودمان ما مهم شده بودیم...نمیدانم چه شد یهو..نمیدانم چه کار کردند؟گاهی فکر میکم در سهمیه ارد نانوایی ها نویی دارو ریختند و شاید در قرص های ارامبخش که همه گیرند..انگار یهو(خطاب به خودم)گوش هایم مخملی شدند و دراز و به جای صافکی کمی چهار پا اکی راه رفتم و خلاصه خر شدیم.خونوادگی و روم به دیوار کلا کشوری.دسته جمعی ..نکه خواهر و برادریم همگیی با هم گوش مخملی شدیم و نظر دادیم انگار...نظرمان را دادیم انگار...همان..که تو میگویی.."نظرمان"قسمت انتهاییم به معنای واقعی سوخت وقتی دیدم نوشته اند روی بیل برد سر خیابان...هه..."نظر خود" را دادند
پ.ن:حالم گرفته س نافرم. پ.ن2:کاش این صاب مرده بهتر کار میکرد پ.ن3:ببخشید سر نمیزنم.در گیر ارزیابی سالانه از نوع نهاییش هستیم امثااااال!:-&
+
تاريخ پنجشنبه ششم خرداد 1389ساعت 16:17 نويسنده سرنوشت
|
+
تاريخ پنجشنبه سی ام اردیبهشت 1389ساعت 22:43 نويسنده سرنوشت
|
کلا برای اینکه دلم تنگ میشود..نه از این دلتنگی ها که موقعی که میرویم خونه دوستمان شب بخوابیم برای خونواده "دلتنگ" میشویم.برای مدرسه مان میگویم..گرچه زیاد به من خوبی نکرد در سال اخر و سال اول و گرچه جایی نیست باب میل هم سن و سالهایم باشد..اما نه تنها من.بلکه همهمان دلمان تنگ میشود.
دیگر پیدا نمیشود و اینرا همهمان خوب میدانیم.دیگر از این گونه جمع های دوستانه..دوست های صاف و پاک و ساده پیدا نمیشود.از همین الان دلم لک میزند برای دور هم جمع شدن هایمان.یاد تکه پرونی هایمان و خندیدن های بیخودمان به ترک دیوار..شاید دبیرستان..شاید که چه بگویم..حتما یخ زده ترند.خانم ترند بچه هایش..بکس باحال و پایه نیستند به قول خودمان.. میگفتم دلم لک میزندبرایشان..چپیدن های 15 نفریمان در دو نیمکت ناقابل و خرابکاری هایمان سر اوردن گوشی گرفته تا نوشتن اسم "طرف :دی" روی میزمان با غلطگیر و اون روان نویس های استدلر مثلثی.که نوکشان گاهی دو لایه میشود و به درد نمیخورند دیگر.. وقتی میامدند کیف بگردند(که همه اش شایعه بود و هیچ وقت مال مارا نگشتند)همه زندگیمان توی سطل اشغال بود و استون بدست،میز و نیمکتمان را میسابیدیم که اسم گور به گور شده اش زود تر پاک شود..که به جرمش دفتر نرویم...گرچه 3 تا تعهد اخراج بود امام به شخصا بیش از 3 تا دادم و همچنان اخراج نشدم.دلم لک میزند برای خیس کردن صندلی معلم با تزریق کردن اب به صندلیش با سرنگ و ترکاندن از اون مصنوعی ها که بوی یه چیزی را میدهند.خلاصه همش با گریه هایش و نامه دعوت پدر مادر هایش و تعهد هایش و دفتر مدیر هایش.خاطره هستند که خوب بالاخره گذشتند و دیگر بر نمیگردند.. هر چقدر هم بدهیم امضا کنند و خاطره و عقاید پر کنند و عکس بندازیم.هیچی جمع شدن هایمان نمیشود.خوراکی هایمان را وسط بگذاریم و با یونیفرم مدرسه(چقدر راحته اما!)بنشینیم و بخوریم و بخندیم و خوش باشیم. دلم برای کتاب بازکردن هایمان و ورق پرت کردن هایمان با ترس و لرز تننننننننگ میشود نا فرم!ترسش ترس هاست.ترس بیاد ماندنی هست.گرچه دبیرستان هم هست اما هیچ کدام یک پنج دو پنج و سه یک که نمیشود میشود؟
+
تاريخ دوشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1389ساعت 17:14 نويسنده سرنوشت
|
هیچوقت هیچوقت فکر نمیکردم یک مرد..بخواهد چنین تاثیری روی من بگذارد...هیچ وقت هیچ وقت فکر نمیکردم بوی ادکلنش طوری در خاطرم بماند که وقتی از کنار پسرکی در خیابان رد شدم و ان بو رو حس کردم..اینگونه شوم..خودم از عکسالعمل "احمقانه ام" خجالت بکشم..هیچ وقت فکر نمیکردم محبور شوم با نفس هایش اینگونه زندگی کنم که کمی جانانه تر بکشمشان(نفس ها را میگویم)تا حسابی نفس هایش به ته ریه ام بروند..با فاصله همین دو ساعت مقدس..که فکر کنم اگر هوا کمی خنک باشد نفس هایش بمانند..یادم باشد اینبار کمی جانانه تر کلاویه ها را فشار دهم..شاید اثر انگشتش را حس کردم
پ.ن:من خودم یادم نمیاد که نظر هارو پس از تایید کردم..اخه وقتی اومدم توی مدیریت وبلاگ و دیدم 23 تا نظر خصوصی دارم کمی موندم...و در عینم حال هیچ نظری توی بلاگ نداشتم.جالبه! پ.ن2:یکی با اسم احمدی اگه اشتباه نکنم تو بلاگم نظر داده بود.ادرس بلاگش برام باز نمیشه.اگه ایندفعه اومدی لطفا ادرس کاملت رو بذار.ممنون http://roo89.blogfa.com/ این اون ناقصص پ.ن3:پوزش.جواب کامنتا کمی دیر شد.
+
تاريخ یکشنبه بیست و نهم فروردین 1389ساعت 17:28 نويسنده سرنوشت
|
قانون اول
بدترین ها همیشه بهترین رو با خودشون میارن و بهترین ها بدترین رو..
+
تاريخ جمعه بیست و هفتم فروردین 1389ساعت 19:55 نويسنده سرنوشت
|
بعضی ها عین ماهن همیشه میمونن!حتی وقتی خورشید هم درومد فرار نمیکنن!بعضی ها عین شهاب میمونن؛با همون سرعتیکه میان میرن.تا میای ببینی کین و چین غیب شدن!
بعضی ها هم عین دنباله داران!زود میان و زود میرن اما یه رد سفید از خودشون توی قلب ادم باقی میذارن!یه عده هم که قمرن!هی دور ادم عین پروانه میگردن!!بعضی هم خورشیدن ...هی واکنش شیمیایی توشون میشه و عوض میشن.هر روز یه جورن..ماشالله هزار ماشاالله عین هوای بهار!بعضی هم سیارکن!همینجوری همه جا ولو..کاریشون نداری کاریت ندارن..اما یه ذره بهشون رو بدی جداشون نمیشه کرد دیگه! بعضی ها هم ستارن... همه عاشق این اجرم رنگی رنگی و داغن!شبا چشمک میزنن و دل بری میکنن تا حسابی عاشقشون شی...بعد میرن پشت ابرا قایم میشنو هر وقت دلشون خواست میان بیرون! پ.ن:خوبه ادم حسابی ماه باشه و برا بعضی ها هم شهاب.منتها قلب نشکونه.اخه میگن زیبایی شهاب ها از شکستن قلب ستاره هاس!گاهی دنباله بذاره و گاهی هم عین هوای بهار شه..سیارکم باشه اما کنه نشه..اما بیشتر از همه ستاره باشه!..ستاره باشه و همیشه بدرخشه.. پ.ن:12+1!!!!!
+
تاريخ جمعه سیزدهم فروردین 1389ساعت 14:32 نويسنده سرنوشت
|
در دوردست امید هست خورشید هست رهایی هست!
پ.ن1:تحت تاثیرشم نافرم! پ.ن2:اینکه مردم را عامی نگه میدارید هنر نکرده اید!دارید اینجا را دستی دستی به ** میدهید!!
+
تاريخ یکشنبه هشتم فروردین 1389ساعت 15:48 نويسنده سرنوشت
|
من و هستم و او هم هست؛ما هستیم و علاوه بر ما درد گوشم هم هست.همش به چپ میخوابم..گوش راستم درد میکند.یکی نیست بگوید کرم...داری؟تنت میخارد برا گوش درد؟مرض داری گوش سوراخ میکنی تو این هیری ویری..باز هم فکرم پیش اوست.
من هستم و او هم هست و این کتاب.که هرچه بیشتر میخوانمش بیشتر از دست اسم های سخته داستان کفرم در میاید و بیشتر میفهمم واقعا کتاب پر محتوایی هست.از اون کتاب ها که باید سر هر جمله اش فکر کرد ..باز هم اما فکرم پیش اوست.شخصیت اصلی اوست و شخصیت مقابل خودم. من هستم و او هم هست و بوی اسفند خفه ام میکند.چقدر اسفند دود میکنید؟تحصیل کرده های خاک بر سر که هر جا میشینین فقط میگویید پسرم فلان جا دخترم فلان جا خودم فلان جا تخصص و لیسانس و مرض داریم..چطور نمیفهمید این اسفند مسخره شما هیچ ادم احمقی را از کرکری پشت سرتان منصرف نمیکند و یا اگر خوانده.نخوانده اش نمیکند.وایسا..الان فقط فکرم پیش او نیست.فکرم پیش فکرش هست که او هم ایا فکر میکند به این تفکرات؟ من هستم و او هم واقعا هست.چراغش روشن است! پ.ن:احساس گناه میکنم! پ.ن2:سال 89 امیدوارم بهتر از 87 و 88 باشه. پ.ن3:هر کاری میکنید بکنید اما هیچ وقت وقتی عجله دارید حرف نزنید اصلا.دهنتان را براحتی ببندید و به قول معلم کلاس اولمان زیپش را بکشید!
+
تاريخ یکشنبه یکم فروردین 1389ساعت 2:45 نويسنده سرنوشت
|
کلا از وقتی که این قضایا پیش اومده دستم به نوشتن هم نمیره.کلا فکرم حول و اطراف نوشتن نمیچرخه.نمیاد چیزی تو فکرم!
نمیدونم چرا..میونم کلا با نصفی شکر اب شده...کلا از بعضی ها بدم اومده!خصوصا یکی از دوستام هم میخواد بره فکرم مشغولشه..اصلا کلا فکرم مشغوله.کاش میشد کمی با اختصار مختصرشون کنم این مشکلات رو.. کلا خیلی خرن اطرافیان.کلا مفهوم خیلی چیز ها رو نمیفهمن و من هم نمیتونم عوضشون کنم.اما اخلاقش واقعا سوهان مییشه اعصاب منو.اصلا من نمیدونم خدا چرا بعضی ها رو انقدر انقدر انقدر خر افریده که خریتشون جای تحملشون رو حسابی پر کرده و .. اصلا اون یه جور زندگی منو بهم ریخته!کلا انگار داشتم میدویم برام جفت پا گرفته با مخ پخش زمین شدم.نمیتونم از جام پاشم.هی میخورم زمین.بعد هم که پا میشم یکمی راه میفتم با پ.ن:جدیدا دیوانه وار عاشق گود ایناف ایونیسنس شدم! پ.ن2:اگر قرار بود چیزی رو تغییر بدم ریاضی بود اون چیز.از رو زمین برش میداشتم!
+
تاريخ جمعه چهاردهم اسفند 1388ساعت 13:21 نويسنده سرنوشت
|
تقریبا یه چیزی شبیه موقعی که جواب امتحان ریاضی ها رو دارن میدن تو دلم پیچیده.عضلات پایین دلم شدیدا منقبض شده و من حتی نمیدونم چرا....باید برم.اما میدونم نمیبینمش.دعا کنید برام!
+
تاريخ سه شنبه یازدهم اسفند 1388ساعت 17:44 نويسنده سرنوشت
|
یه گربه ه اینجا گیر گرده....صفید رنگه و یه خال سیاه بین شکمش و سرش داره!کمی بچست و تپل مپله.یه پاش کمی ایراد داره و معلومه یه انسان دیوانه ای بهش سنگ زده..متنفرم از این انسان های دیوانه که کارشون اذیت کردن حیووناست.دلم میخواد یه چاه اسید بکنم همیشونرو بندازم اونتو . با گربه ها بشینیم تماشا کنیم که چجوری چشم هاشون توی اسید حل میشه و کم کم اب میشن!همون طوری که باید از خجالت جلو گربه ه اب شن!بگذریم.
گربه ه معلومه فکر کوچیکش نمیرسه که میتونه از اون بالا بپره و خودشو نجات بده.خیلی کارا کردم براش.بهش کلی غذا دادم و نردبون گذاشتم که بیاد پایین اما خوب..نمیاد..شاید واسه خاطر پاشه..یا هزار چیزه دیگه...امروز یه غم واضحی تو چشمای گربه ایش به تمام معنا موج میزد.کلافه بود.خودش میدونست زندانی شده..کی میتونه از این زندان ازادش کنه.باهاش همدردی کردم.منم نمیدونم چیکار باید بکنم.زندانی شدم به تمام معنا..شاید چشمهای گربه ای به معنی واقعی یا یه پای ایراد دار نداشته باشم اما حسابی تنهام..تنهای تنهای تنهای..تنها...
+
تاريخ شنبه هشتم اسفند 1388ساعت 18:32 نويسنده سرنوشت
|
یکی از طلایی ترین جمله هایی که خوندم این بود:
وقتی نمیتوانی قواعد بازی را تغییر دهی.خفه شو و بازی کن چون خودم مجبورم خفه شم و بازی کنم.و سخته خفه شدن و بازی کردن.خیلی سخت! پ.ن:1 ماه و خورده ایه ندیدمش پ.2ن2:تولدامون مبارک!
+
تاريخ چهارشنبه بیست و هشتم بهمن 1388ساعت 16:50 نويسنده سرنوشت
|
اسمون هم حتی دلش گرفته امروز.ببین چه گریه ای میکنه؟من نمیدونم چشه؟!از امروز صبح زده زیر گریه.چه جووووور.....شاید اونم از بعضی از باید ها و نباید ها خسته شده..باید ها و نباید هایی که موقع انجام هر کار توی سرم میپیچن.دلم میخواد واسه همیشه نابودشون کنم...یه حسی میگه کار تو یکی نیست!کاش ما هم عین بعضی ادم های بی دفاع زیر دست ادم های ظالم نبودیم که هر چی گفتن سرمون رو پایین بندازیم و قبول کنیم.میشد با اید قوانین احمقانه مبارزه کرد شاید...اگر همه با هم باشیم.. اسمون... انگار اون هم حال زار منو میفهمه.بده ادم حالش اینجوری باشه.نه؟اصلا میدوند؟ادم بعضی اوقات یه جاهایی گیر میکنه.انگار چرخ ماشینش تو بزرگراه زندگی پنچر میشه و ...کاری دیگه پیش نمیره.لااقل واسه من که اینجوریه..بعضی قوانین را دلم میخواد راه برم روشون نمیشه اما..بد میشه اما..کاش میشد... بابام میگه شاید اسمون استقلالیه.واسه همین گریه میکنه! پ.ن:تفاوت کار ما در 2 ساعت ناقابل است !!!
+
تاريخ پنجشنبه پانزدهم بهمن 1388ساعت 15:33 نويسنده سرنوشت
|
یه خونه باشه...با دیوار های بلند سفید رنگ و نور گیر هایی به بلندی دیوار هاش...روز باشه..همه جا سفید باشه...تو باشی و من باشم...همین و همین..تمام.اونوقت شاید شد گفت مقدار بزرگترین اشتباه انسان رو...یا شاید شد شکست اون بلور احمقانه را که...واسطه ای است میانمان...تمام.خوب بود بزرگترین نور گیرش که یکی از دیوار ها باشد حتما..منظره اش قشنگ هم باشد..شاید شد جلویش ایستاد و به عظمت ها نگرید و فکر کرد درباره شان...که شاید بفهمی...بفهمی اعماق وجودم را...که کلمات خیلی ساده اند برای بیان این اعماق...خیلی حقیرانه بیان میکنند.در یک دیقه بیانشان خوانده شده و تمام. کاش میشد داشتی این قدرت را..این قدرت را که عاجز نباشی از درک اعماق وجود من که وقتی خودم را در ایینه میبینم صورتم فریاد میزند اعماقم را بخوان..نمیدانم شاید خیره شدن هایت همین معنی را بدهد ..مگر نه اینکه چشم ها دریچه ای ارتباطی هستند که درون هر کس را نشان میدهند؟!؟ببین پس چرا عاجزی از دیدن؟ببینم میخواهی ببینی یا نمیخواهی...یامیخواهی و خودت را میزنی به نخواستن؟یا نمیخواهی و خودت را میزنی به خواستن...؟!؟ببینم اصلا خواستن برایت چه معنا شده...زمزمه کن..(معنانشده) چقدر احساس حقارت میکنم..در این دنیا...که انگار همه فقط پایشان را رویت میگذارند ووو...تمام.
+
تاريخ جمعه نهم بهمن 1388ساعت 15:29 نويسنده سرنوشت
|
اینکه صبح پا میشیم صبحونه میخوریم میریم مدرسه یا سر کار بعد میایم خونه ناهار میخوریم بعد میخوابیم یا درس میخونیم بعد یه کار دیگه که نمیدونم چی میکنیم و بعد میخوابیم..هم..(البته منظورم کلا به جز دانشجو ها بود که نظیر کسی که خیلی وقته میشناسمش و اتاق بقلی ساکن است و موجودیست نحیف و دراز که فقط کارش با پی سی ور رفتن است و خوردن و خوابیدن که اسپشوال (استثنایی از اون لحاظ)حساب میشن.یا کلا پسر ها بیکار که ترک تحصیل کردن...چه بسا دخترانی که پول نداشتن و مجبور شدن ترک تحصیل کنن..یا پولداران مرفهی که معلم سر خونه دارن..یا دانشجو های کرمویی که همانند همون اولی که بهش اشاره کردم کلاس هاشون رو یکی 8 صبح میگیرن و دیگری 8 شب و کلی بنزین مصرف میکنن که لششون رو تا دانشگاه ببرن و بیان!!)بله..به جز اینا...چه فلسفه ایه که ما حتما صبح از خواب پاشیم؟نمیشه صبح بخوابیم شب پاشیم؟مگه نه اینکه ظهر ها لحظه ای سرمون رو میون کتاب جغرافی میذاریم تو چرتیم؟...چه ربطی داره به اینکه هوا روشن باشه...یا من نمیدونم چرا باید ناهار حتما گوشت گاو و گوسفند و مرغ یا چه بسا برای فقیر تران خر باشه؟چرا این کلاغ های نفرت انگیز رو که 200 سال عمر میکنن و خدا میدونه که چقدر من از این موجودات متنفرم...کباب نکنیم بخوریم؟مگه معیار مزه چیه اصلآ؟و اینکه چه فلسفه ایه که مثلا استین هامون باید تا سر مچمون باشه..اصلا..این فلسفه های جفنگ رو کی طرح کرده؟میخوام بدونم!!!
+
تاريخ پنجشنبه بیست و چهارم دی 1388ساعت 11:42 نويسنده سرنوشت
|
روی تختم دراز کشیدم.صدا میاد...صدای موزیک ضعیفی میاد.نمیدونم از کجا میاد..اما خوب هر نمایشنامه ای یه موسیقی متن میخواد دیگه.نمیخواد؟اینم نمایشنامه بدبختی من.الان فکر میکنم که در امتداد همین خیابون به سمت بالا..بالا...خیابون رو رد شو..اره همونجا..دوباره خیابون رو رد شو..برو تو.در امتداد صرافها شمالی به سمت مخابرات دیگه...اره؟اره.اونم حتما عین لاشه رو تختش ولو شده...شاید خستس...درس خونده..عین من که علوم رو قورت دادم..همش فکر میکنم بین یه سری اهرم و چرخ محور و سطح شیبدار محاصره شدم.اره اون..شاید...فکر نکنم.دانشگاشون شلوغه.امتحان چیه...مگه عین من بچست؟7 سال از من بزرگتره.اون تو یه عالم دیگس..منم تو یه عالم دیگه...
اصلا مگه دانشجو ها درس هم میخونن؟فکر نکنم.منم دلم میخواد نخونم.نمیشه که...اه..موسیقی هنوز ادامه داره..چشم راستم گل مژه زده.تختم دشکش(میدونم تشکه ولی من خوشم نمیاد) سفته..ناراحته..هر روز صبح پشتم میگیره...یه تصور احمقانه..ترس از کور شدن.چرا من انقدر از کور شدن میترسم.چشمام رو باز مینک.سایه ی خودم رو توی دیوار براق میبینم...چرا تاره؟یه لحظه میپرم..فکر کردم کور شدم و الان دارم تار میبینم...؟!حماقته دیگه.نیست؟احساس میکنم تشنمه..میرم که اب بخورم.اما میترسم.اره باورتون میشه؟من با این قد درازم میترسم از چی؟میدونین من از چی خیلی میترسیدم همیشه؟ار ادم فضایی ها..بچه خنگی نبودم که از اسپایدر من بترسم بیاد منو بخوره..اما ادم فضایی ها..خوب از مامانم هم میپرسیدم نمیگفت نه مامان جون این چیزا وجود ندارن؟چون عین روح و جن و اینا نبود که.میگفت:نمیدونم...شاید اره شاید نه.وقتی میدید رنگم پریده میگفت:اونا ادمای خوبین..ما رو دوست دارن...نمیان که مارو بکشن...اره..بگذریم...میخوام برم اب بخورمم میترسم اون ادم فضاییه که توی فیلم نشانه ها بود از در دستشویی بپره بیرون و منو بگیره...اره.واقعا!میرم سمت اشپزخونه.یه لیوان اب میخورم.میام.احساس میکنم یه چیزی کف اتاق راه میره.سریع چراغو میزنم...1..2..3..لامپش کم مصرفه!دیر روشن شد.3 تا نف1..2..3..چیزی نیست کف اتاق.اتودمه و یه ورق...همین.نفس راحت..میکشم؟یادم نیس..خم میشم اتود رو بردارم.چشمم میوفته به پوستر جان لنون...عجب ادمی بود جان لنون...ادم بزرگی بود..روی پستر نوشته: free as a bird its the next thing to be free as e bird.. خوب بود ادم از این ازادی ها داشت..خوب بود ها...میام دراز میکشم رو تختم...ژانویس دیگه؟اگه اشتباه نکنم باید سیزن فاینال لاست این ماه بیاد.یادمه تو ته سیزن قبلی جولیت بمب رو ترکوند و ...بامب...دیگه چیزی نشد...اوه چرا..نه..چیزی نشد دیگه.هوا گرم شده..نه بابا...دو تا پتو رو خودم کشیدم..بایدم گرم باش نه؟..خوابم میبره..چه خوابی میبینم.جنگ شده.جنگ جهانی سوم...من؟من فرمانده المان هام..حمله میکنیم به ایران...وای نه..این کار رو هیچوقت انجام نمیدم من..من ..منو با تیر زدن.افتادم تو اب.اما سپاهم قوین.بدون فرمانده میتونن کار کنن..همه جا رو به تیر میبندن.. پردیس...پردیس؟ مامانمه...وسط کار...میگه پاشم علوم رو دوره کنم.ساعت 6 صبحه.خودش میره میخوابه.من کتاب علوممو از رو زمین بر میدارم و که دوره کنم.دلم به درس نمیره.میرم پای پنجره میشینم...هوا تاریکه.کاملا تاریک..یه پرنده میاد..میشینه رو شاخه روبرویی پنجره که قبلا راجع بش بتون گفتم که عریانه... بد بخته چقدر..هر دو..هم پرنده هم شاخه..نه پرنده..انگار خیلی شاده.میپره رو تاقچه روبروی شاخه..قری به سرش میده و میزنه زیر اواز...یه صدایی خیلی نار از خودش در میاره...کسی جوابی بهش نمیده..اینبار بلند تر همون صدا رو در میاره..ازدور صدایی میاد..عین همین صدا!!!(باور کنین دروغ نمیگم!)دوباره این میگه..اون جواب میده.حدود40 بار این کار تکرار میشه..پنجره رو میبندم.سریع میپره میره..الان میگین تو که پنجره رو بستی چجوری دیدیش؟ندیدمش.صدای بال و پرش رو شنیدم که فرار کرد و رفت.6 و ربعه.الان دوباره در امتداد صرافها به طرف مخابرات..حتما خوابه.یعنی هیچ دانشجویی این ساعت پا نمیشه درس بخونه؟میشه؟...مگر از اون خر خوناش باشه.. فکر نکنم.به قیافش نمیاد با فکر اینکه چجوری خوابیده خندم میگیره.اولین لبخند روزم
+
تاريخ شنبه نوزدهم دی 1388ساعت 13:21 نويسنده سرنوشت
|
بچه تر که بودم...عاشق کارتون بیتوی اند د بیست بودم(همون دیو و دلبر خودمون)باورتون نمیشه..هر روز که از مهدکودک میومدم 1 دفعه تا اخر میدیدمش!!عاشق این کارتون بودن من...و عاشق اهنگش...و همه چیش...اما همیشه فکر میکردم که این اتفاق هیچ وقت نمیفته...یعنی عمرا هیچ دیوی وجود نداره که اصلا بخواد با دختر خیلی نازی اشنا بشه...اما الان که فکر میکنم میبینم منظور از دیو..دیو واقعی نبود.منظور چیز دیگه ای بود..
هوس کردم دوباره ببینم اون کارتون رو. پ.ن:چند روزی نبودم.کابل برگردن. پ.ن2:واسه یه سری مسایل پست قبل پاک شد. پ.3:دیدمش ..انگار اصلا منو نمیدید!!!
+
تاريخ شنبه دوازدهم دی 1388ساعت 11:3 نويسنده سرنوشت
|
فکر میکنم قسمت ماست که درد دوری بکشیم.اما حکایت ان اتش است که با باد شدید میشود و ان شعله کوچک کبریت که با باد ضعیف.
پ.ن:امتحانام شروع شده.نمیتونم اپ کنم. پ.ن2:زبجسم.(به علت مسایل امنیتی)
+
تاريخ جمعه یازدهم دی 1388ساعت 17:52 نويسنده سرنوشت
|
صندلی روبرویی نشسته است.قد:بلند.هیکل:لاغر.چشم ها قهوه ای.کمی قوز کرده و پاها با فاصله کنار هم.دست هاش انگار افتادن...انگار دیگه هیچوقت قرار نیست حرکت کنن.سرد..عین سر شاخه درخت انار عریانی که هر وقت لیوان قهوه به دست پنجره اتاقم رو باز میکنم که لبه اش بشینم و قهوه بخورم برام دست تکون میده.اما تو عالم من.نه تو عالم خودش. پاهاش تکون میخوردن.عین عصبی ها...یعنی نه حالت عادی.عین ویبره گوشی مامانم که چون از صدای نکرش بدم میاد کمش میکنم و مجبورم بذارمش رو ویبره و وقتی تو جیب شلوار جین لیوایز دمپا گشادم که کلی زحمت کشیدم تا اندازم شد میذارمش.احساس میکنم پام میلرزه. بوی ادکلن میاد.نه بوی ادکلن بیک که ادم ترجیح میده بوی ادامس خرسی رو تحمل کنه تا اون ادکلن.بود این ادکلن هایی که توش محرک زنان میریزن و خیلی بوی تندی دارن و یه بار یکی از اطرافیان تسترش رو خریده بود و از رو مسخره بازی هی میزدش به من و دوستام و وقتی اومدیم خونه تا ده روز لباسامون بودی ادلکن 212 سک.. رو میداد.و خیلی ها فکر کردن ما عقده ای هستیم و به جای اینکه زنونه ش رو بخریم.مردونش رو خریدیم. اه..انقد حاشیه رفتم یادم رفت میخواستم چی بگم...!! پ.ن:چه فنت نازی!!! پ.ن2:میریم تو فاز تعطیلی...اخی.میتونیم وقتی افتاب حسابی خود کشی میکنه تا از خواب پاشیم پشتمون رو کنیم بش و با خیال راحت بخوابییییییییییییییییییییییییییییییییییم!!!
+
تاريخ پنجشنبه سوم دی 1388ساعت 15:50 نويسنده سرنوشت
|
|
|